| توی این روزای آخر سال یه چند تا اتفاق خوب افتاد تا باعث بشه قدری از سنگینی و تلخی گذشت این سال لعنتی که یکی از سالهای بد زندگیم بود کم کنه، البته هیچ کدوم از این اتفاقا در مورد من نیافتاد تا با یه پایان خوب خودم رو به سال جدید برسونم اما در مورد ادمهایی بود که هم برام مهمن و هم خیلی دوستشون دارم.
اول: "دادا مسعود" بالاخره اولین فیلم جدی و حرفه ای خودشو با اون ایده الهایی که دوست داشت، ساخت. البته این سومین فیلمش بود ولی با این سطح از کار میشه گفت اولیش بوده. بالاخره مسعود پس از ماهها انتظار و تلاش روی صندلی کارگردانی نشست و داستان "دیر وقت" را به مدت 9 روز در دیرترین ماه و دیرترین روزهای سال 87 با کمک مزدک و پیمان و شبنم و بقیه عوامل پشت صحنه روایت کرد تا سال 87 را با دستی پر ترک کنه. دیدن حال و هوای مسعود موقع کار، نگاه مضطرب و پر از امید و صدای مصمم و گاه هیجان زده اش وقتی یه پلان خوب میگرفت برام خیلی جذاب و لذت بخش بود و یه جورایی از اینکه در کنارشم احساس غرور و افتخار میکردم وحواسم از خاطرات بد امسال توی اون چند روز پرت شد. حالا مسعود اون اعتماد به نفسی که لازم داشت تا یه حدی بدست آورده و امیدوارم که بخت هم باهاش یار باشه و بتونه به اون چیزایی که بخاطرش زحمت و انتظار کشیده برسه و همیشه شاهد موفقیتش باشم و بهش افتخار کنم اگرچه مسعود همیشه دوست داشتنی و مایه مباهات من به عنوان رفیق بوده و هست.
دوم: "پیمان سرمستی" هم پس از چندین ماه تلاش و درگیری و بحث بر سر فیلم نامه و همه اون نا ملایمت هایی که از حوزه هنری و دکتر لطفی کشید در آخرین روز سال اولین فیلمشو که حدود 2 دقیقه هم بیشتر نبود بدون کمک مالی و دخالت حوزه هنری، با سرمایه اندک خودش و با کمک دوستانی که بخاطر اون دل پاک و صادقش واقعا دوستش داشتن و همشون میخواستن که به عنوان عیدی، اونو به آرزوی کوچکش که براش تبدیل به یه رویا شده بود برسونن، ساخت و موقع سال تحویل سی دی فیلمش سین هشتم سفره هفت سین امسالش شد. منم این افتخار رو داشتم که بتونم یه بخش کوچکی از کارش باشم و در خوشحالی و افتخارش سهیم باشم. پیمان در آخر سال با "امضای بستنی" از دروازه آرزوها گذشت و با خاطری آسوده به سال جدید پاگذاشت. و منم براش آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم به همه آرزوهاش برسه.
سوم: این سومی برام از همه جالب تره و اونم اینه که شنیدم "احمد خان مهرآفرید" هم پس از سالها داره یه فیلم مستند میسازه راجع به هتل بوعلی، از چند و چونش زیاد خبر ندارم ولی از شنیدنش هم متعجب شدم و هم خیلی خوشحال، تعجبم از این بود که با اون حال و هوای احمد اصلا انتظار نداشتم همچین کاری بکنه و خوشحالیم از اینه که بالاخره احمد بعد از این همه سال حاشیه نشینی حالا اومده در وسط میدان و داره یه کاری میکنه که فقط و فقط منحصر به خودش باشه و خودشو در عرصه سینما به اثبات برسونه اگرچه وجود و مرام احمد بدون این کار هم حداقل برای من که از نظر سنی بیشتر از بقیه بهش نزدیکم خیلی وقته که اثبات شده است. به هر حال من که واقعا از این کارش خوشحالم و دوست دارم به اون نتیجه ای که از ساخت فیلم دنبالش میگرده برسه و در یک کلام براش بشه. حالا "مرد آرام" با انگیزه ای متفاوت از خیلی از سالهای قبل آخرین پله های سال کهنه رو طی میکنه و با ایده ها و آرزوهایی تازه قدم به جاده سال جدید میذاره و من دوست دارم که ایده الها و انگیزه هاش اونقدر پر رنگ باشن که به زندگیش یه رنگ تازه تر بدن. من که مشتاقانه منتظر این اتفاق هستم و امیدوارم اشتیاق خودش هم برای این کار هر روز بیشتر و بیشتر بشه و منم اگه لیاقتش رو داشته باشم از دور یا نزدیک شاهد موفقیتش باشم
چهارم: چهارمی و آخری هم چیزی نیست جز آرزوی سلامتی و بهروزی برای همه دوستانی که در سال 87 و بقیه سالها در کنارشون بودم و در همه روزهای سخت گذشته با خودشون و خاطراتشون لحظات زندگیمو دلپذیرتر کردم. از خدا برای همشون بهترین آرزوها و آرزوی بهترینها را دارم و دلم نمیاد در این واپسین ساعتهای سال کهنه از مهرداد، دا محسن، مزدک، علی گروسی، مسعود سیستم، جواد گنجی، عرفان، کیارش، آرش، احمد، مهدی، حبیب، ممد خان، بابک، مسعود ون، علی گنجی، امیر گروم، ممد داوند و خیلی های دیگه که در این لحظه اسماشون به یادم نمیاد، یادی نکنم. امیدوارم که همیشه سربلند باشند و سرزنده و ماندگار.
سال 87 هم با همه بدیها و خوبیها و خاطراتش داره به پایان می رسه اما داستان خوبی و خاطرات همه آدمهایی که دوستشون دارم و بخاطرشون زندگی میکنم هیچ وقت به پایان نمی رسه:
هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق
که این همه گفتند و پایان نیست این افسانه را
|